زنده ام ...




به خدا قسم سزاوار رويشيم ...

نبودم ، كه اي كاش بودم ...

گاه و بيگاه امواج گرم انديشه ام را بدست نسيم ملايم خاطره ها ميسپارم و براي لحظاتي در

خود و گذشته هاي خود و خودهاي گذشته غوطه ور ميشوم ، با مشاهده رنگين كمان افسانه

اي آن دوران بياد ماندني انگار كسي چوبي لاي چرخ زمانه فرو ميكند و همه چيز به يكباره معلق

ميماند و صداي پاي تو همه تنهايي مرا فرا ميگيرد ......

براي نبودنم ، دليلي ندارم زيرا كه بودم ،ولي نبودم ...و براي بودنم هم ،دليلي نيست؛ زيرا كه

دوست دارم باشم ، وليكن نيستم .............................................

از ادامه چهلچراغ معذورم كه ادامه اش منوط به شرطي بود كه پاياني پيدا نكرد ......

و شرمنده از تمامي دوستاني كه در اين مدت به ياد اين حقير سراپا خسته بودند وليكن با بي مهري اينجانب روبرو شدند و ممنون از تمامي كسانيكه با پيامها و پيغامهايشان مرا راهنمايي كردند ..........اميدوارم بتوانم كنار شما دوستان باشم .....

عمه خانوم ..



eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]