چهلچراغ (۳۷) در خلاء ...!




به خدا سوگند ؛ سزاوار رويشيم ...

امشب پنجره دلت را به آسمان باز كن . بگذار ستاره ها هم دلت را ببينند . چشمانت را تا دور

دست كوچ بده . جايي كه هيچ كس نوري نميبيند . آنوقت ـ در آن تاريكي ـ به خود بينديش .

خود را از جاذبه زمين رها كن . شايد احساست ترا در ميان زمين و آسمان شناور نشان دهد .

ديگران من و ترا با تعريف خاص خود ميشناسند . هيچكس نيست كه ما را ـ آنگونه كه بايد ـ درك

كند . آخر هر كدام از ما موجودي منحصر به فرديم . ديگران تنها بخش ظاهري كارهاي

ما را مي بينند ؛ اما ما باطني داريم تو در تو ؛ ژرف و ناشناخته .

بايد براي كسي كه خود را تنها در سطح شناخت مردم مي شناسد ؛ تاسف خورد . دردناكتر

آنجاست كه تنها تعريف و تمجيدهاي ديگران را يدك بكشيم ! و به آنها بباليم .

تعريف هاي ديگران ـ هر چند صادقانه باشد ـ پرده توري است كه جلوي حركت زلال نسيم را مي

گيرد . بايد در تنهاييمان زلال باشيم .نكند پرده هاي تعريف جلوي عبور نسيم را بگيرد:

اما از نگاهي ديگر تعريف هاي ديگران مي تواند ما را به هدف برساند . آنوقت مي يابيم كه براي

خوب شدن ـ و يا خوبتر شدن ـ بايد كاري كنيم كه تعريف آنان در ما عينيت پيدا كند . در اين

صورت است كه نقاط كور شناختمان خودنمايي مي كند و مي توانيم در صدد رفع آن باشيم .

امشب بيا و تعريف هاي ديگران را بنويس . حتي تعريف هايي را كه خود را برازنده آن

نميداني .
مروري دوباره به آنها ؛ ترا به خودت ميشناساند .

عمه خانوم ...



eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]