تنها تر از هميشه




توی اين مدت که ننوشتم يه عالمه اتفاق افتاده .خوب و بد.از همه رنگ و از همه نوع.تولد.مرگ .عروسی و عزا .همه چيز....
شب شده و تا چند لحظه ديگر راه می افتی که بری .خيلی ممنون که تلاش کردی که بيام و همراهت باشم اما قسمت نبود .
اولين اتفاق فوت حاج آقا دولابی عزيزم بود.خيلی دوستش داشتم و هنوز هم.نگاه مهربونش يادم نمی ره.هميشه بهم آرامش می داد .از اون وقته که خيلی پريشون شدم و نمی تونم باور کنم که ديگر نيست .خيلی دردناک بود.تا آخرين لحظه هم برای همه دعا کردند.تنها کاری تونستم انجام بدم اين بود که در مراسم ختمش شرکت کنم تا کمی آروم بشم.از اون موقع بيشتر ياد حرفهاش می افتم.حالا تنها کتابش رو می خونم.و هی به ياد روزهای خوبی که به ديدنش می رفتم آه می کشم.
می دونم که خيلی دوست داشتی من هم همراهت باشم اما نشد.از همين حالا دلم برايت تنگ شده.زودتر برگرد.
برادرزاده.



eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]