جمكران و 13ساعت با وب لاگيها...




از كجاي سفر براتون بگم. ما كه هميشه با حرفاي هم با هم بوديم حالا 13 ساعت حضورا با هم بوديم واقعا سفري فراموش نشدني بود ..اون عرفاني كه توي بچه ها ديدم اون همه خلوص ،صفاي دل باورم نميشد ، من چي فكر ميكردم ،چي شد ...خيلي عالي بود ..

قبل از همه بگم از اول سفر تا رسيديم قم و بعد هم جمكران بيشتر كسانيكه جلوي چشمام بودندپير ميكده وبلاگيها ، بعد هم پريا جونم و دوست خوبمون كه قرار بود بياد ونيومد همينجور مثل پرده سينما جلوم بودند ...و هر كاري ميكردم ازم دور نميشدند..

بابا من اولين بارم بود اصلا و ابدا نميتونم براتون از احساسم بگم فقط همينو بگم كه عالي بود ولي نميدوم وقتي رسيدم خونه و خوابيدم خيلي خسته بودم ولي خواب ديدم شايد اگه بخوام خوابمو تعريف كنم هر كسي يه تعبيري بكنم ولي خيلي خواب عجيبي بود كه هنوز كه دارم فكرشو ميكنم حالم دگرگون ميشه همينقدر بگم كه خوابم در مورد همين سفر بود و ماله شيطونه سفر(لولک ) بود حالا اگه خواست بعدا براش ميگم ...
از اول سفر بگم که يک اصفانی بی نظم که دير اومده بود پشت سره ما نشست ما هم که با مامان جون پريناز جونم عقب اتوبوس جا خوش کرده بودیم و اون اومد پشت ما البته بگم تو پرانتز که همه اصفهانیها اینجوری نیستندا...تا آخر سفر هم مارو كشت آخه هي خوراكي ميخواست ..

بعد هم بغلش يه اتوبوس هوايی اومد كه سره زيارت عاشورا حسابي همه رو به حال خودشون برده بود...بذارين از پفك لينا بگم برا دل خوشي من هم كه بود هيچكس نياورد ولي من كه خودم آورده بودم باز كردم كه بخوريم كه اين جناب رييس خان كه خدا ازش نگذره،ازم گرفت و برد تا اول اتوبوس تعارف كرد بابا من نميدونم اين بچه چرااز اون اول که منو ديده با من لجه خوب بگذريم ...
بذاريد از خانوماي سفر بگم كه واقعا همشون خانوم بودند زينب ،فاطمه ، سمانه و سمن جون و بقيه واقعا خانوم بودند ....
راستي از چيپس خوردنمون نگفتم كه اونم باز آقاي رييس به همه اتوبوس تعارف كرد ، اين مهاجر به من گفته بود كه خدا به دادتون برسه كه با اين وروجك ميخواين همسفر بشيد واي تموم چيپسا رو ريخت ته اتوبوس حالا رانندس كه بعد بياد ببينه و كلي ...نثارمون كنه ..

از بقيه هم بگم كه واقعا خوب بودند از آقاي سفير ، از اون آقايي که خواهر جونشو نياورده بود ، از تازه مسلمان شده كاروان كه همش تو حال خودش بود ، از خون که واقعا از حرفايی که زد براش ناراحت شدم ، از پروفسور سفر كه خيلي بچه مظلومي بود اينكه آخر سر ما دعوتش كرديم ته اتوبوس و ازش پذيرايي كرديم البته فقط با لواشك ..از آقاي محترم بگم که واقعا کلی با آقای رييس ما را به فيض زيارت عاشورا بردند ...راستی براتون از دوست جوانمون بگم كه هر چي گشتم آدرسشو پيدا كنم نكردم جوان امروزو ميگم كه قرار شد كم كم جوان فردا بشه ...

از همه و همه بايد بگم واقعا خوب بودند ...عالی بودند ايشااله که همه زيارتشون قبول درگاه الهی باشه ...و تشکر از مسببين اين سفر
و در آخر هم بگم که به ياد همه بوديم همينطور آقای دلشده ، البته دليل نميشه اگر از اسم كسي نبردم به يادشون نبوديم ...به ياد همه بوديم

الهه ....
××××××××××××××××××××××××××××××××××××

يكي از بهترين قسمتهاي سفر زماني بود كه تا مسجد جمكران پياده رفتيم .در راه احساس خوبي داشتم .احساسي كه سه سال پيش در راه بين الحرمين (حضرت عباس تا امام حسين )بهم دست داده بود. حال و هواش همونطوري پاك و بي ريا بود. توي راه به سمت راست جاده پر بود از گلهاي آفتابگردان .گلهايي كه همه سرهاشونو به سمت ما خم كرده بودند.انگار ما شده بوديم خورشيد و گلهاي آفتابگردون بهمون خوش آمد ميگفتند .
چه حال خوبي بود....
فائزه



eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]