براي وحيدرضا (پيرمغان )




بر شانه هاي مهربان تو اي خسته نجيب
آن صخره هاي پر شكوه و صلابت
كه اين چنين
استاده استوار،
من از نهايت يك شام پر سكوت
من از نهايت دلگير يك غروب
من از نهايت ناباوري خويش ،
من با تمامي خود تكيه كرده ام .

همچون سوار فاتحي از راه مي رسي
از باغهاي سبز مه آلود آرزو ،
در محو ديوهاي پليدي كه خفته اند

در لابلاي قصه ي شبهاي كودكي ،
در برف ،
در سياهي يلداي سهمناك .
در من هراس آن همه شبها هنوز هست .
سر در ميان بازوان تو كرده ام
از اين هراس .

در بيكران وسعت دستانت
اي نجيب .
آن رودبار جاري بخشندگي و عشق ،
در جاودان نگاه دو چشمان سبز تو،
من ،
جاودان بهار زندگي آغاز كرده ام .
اي مهربانترين من
اي خسته نجيب،

من در پناه تو استاده ام كنون .چون صخره سخت باش .
و .............
چو خورشيد
جاودان
اين شعر رو تقديم ميكنم به آقاي وحيدرضا خان (پيرمغان ) كه با خوندن اون متوجه بشه كه هنوز خيلي زوده كه آدم از كوره در بره هنوز اول راهه ....
و بدونه كه ما وب لاگيها اگر قرار باشه كه خانواده اي رو تشكيل بديم هيچ كس حق نداره بدون رضايت بقيه خانواده رو ترك كنه حتي اگه مجبور باشه .....

حالا بيا جمكران ميخوايم پفك لينــــــــــــــــــــا بخوريم

الی .....



eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]