به بهونه سالگرد بازگشت تو




سلام
تو هنوز هم می خندی؟ راستی اگه الان اينجا بودی چند سالت بود؟ يا چند تا بچه داشتی؟
چه سوالهايی می پرسم!حالا که يه باره يادت افتادم چه چيزها می گم !؟خنده داره!
راستی هنوز همون طوری معصوم و کودکانه می خندی؟صميمانه نگاه می کنی؟ آخ که چقدر دلم برات تنگ شده . يادته ، يادته می اومديم خونتون .آره ، من که خوب يادمه ، من رو سوار دوچرخه ات می کردی ، و می رفتيم گردش . بعدش برام پفک و بلال می خريدی . چقدر خوش می گذشت وقتی دنبالم می ذاشتی تا من رو بندازی توی حوض وسط حياط . راستی تو هنوز دوچرخه سوار می شی؟
اصلا يادم نيست ، وقتی برای آخرين بار رفتی . فقط می دونم فصل کاشتن بنفشه ها بود که خبر آوردند تو توی يه جزيره گم شدی . با خودم می گفتم تو بچه نبودی که گم بشی . شايد توی اون جزيره يه چيزی ديدی که نخواستی پيش ما برگردی.
اما من هميشه منتظرت بودم که دوباره برگردی . و تو برگشتی .باورم نمی شد . تو بعد از نه سال برگشتی ولی ديگه نمی خنديدی .
حالا هر وقت ميام ديدنت آخرين تصويری که از تو برام مونده يادم مياد ، همون لبخند هميشگی ، و همه غصه هام يادم می ره .
راستی ، عمو علی ، تو همون ستاره ای نيستی که هر شب مياد توی پنجره اتاقم ؟

فائزه



eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]