لحظه هايی هست که در انها زندگی به ظاهر بی اهميت و هم زمان سر شار از هزاران معنا مينمايد.قلب ما همه جا هست .در ساحل رود می نشينيم و از ابهای ژرفش مينوشيم .حس مي کنيم که اب نيز تشنه است و او هم ما را می نوشد .در ان دم با کيهان يگانه می شويم.
بارها گفته ام خداوند پشت هزار پرده نور قرار دارد.اينک می گويم با گذر از يکی از پرده ها جهان پايان می يابدو خداوند نزديکتر می شود.(يکی از نامه های جبران خليل جبران به ماری هسکل)
من دلم می خواد خودم چيزهايی بنویسم ولی می ترسم .مثل عکس پايين کمی هم ترديد دارم.فعلا.فائزه



eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]