اگر شما معتقد به دمکراسی هستین ...

 

                        دست مریزاد به این ملت غیور ..........




eli _a_kop

 
 




 

'سکوت من از رضایت نیست'

 

مرگ به نیرنگتان

 

(فردا ساعت 15 میدان انقلاب برای راهپیمایی حماسی پیروی از نظام و رهبری )




eli _a_kop

 
 




*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
 

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
 

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. 
 

*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
 

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.


*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
 

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد


*من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد*
 

خدا گفت : نه
 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
 

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
 

خدا گفت : نه
  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
 

   خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
   امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.

*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*

 

((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب))

 

برگرفته از ایمیلهای گروه مارشال

 




eli _a_kop

 
پایان جهان ...




دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، خط نخورده باقی بود. آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،کفر گفت،اما همچنان خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز چه کار می توان کرد؟" خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم." آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را نوشید و بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند .... او در آن یک روز زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد. فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت،کسی که هزار سال زیست!"

"برگرفته از مجله سیمرغ نوشته سردبیر"

کاش ماهم فقط درک یک دقیقه زنده ماندن دیگر را داشتیم آنوقت از یک دقیقه مانده به زنده ماندنمان کمال استفاده رو میکردیم ..ولی افسوس که سالها زنده هستیم و زندگی نمیکنیم و گاهی سالها زندگی میکنیم و زنده نیستیم !




eli _a_kop

 
 




تو مرا می فهمی

من تو را میخواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی




eli _a_kop

 
 




اینم عکس جدید غزل تو نمایشگاه کتاب که اتفاقی الان پیدا کردم ...

http://www.iricap.com/imageitem.asp?id=1559




eli _a_kop

 
غزل: نغمه عاشقانه خداوند..




این هم غزل زندگی ما که تا دو روزه دیگه یکماهش میشه ...

 .




eli _a_kop

 
 




توی وبلاگهایی که یه روزی اونقد بهشون وابسته بودم سری زدم ...وب لاگهایی که یه روزی چندین بار بهشون سر میزدم و خیلی هاشون کل کل داشتند که روزی چند بار بنویسند حالا دیگه رنگ و بویی از اون روزها نداشت ...انگار تب همه خوابیده انگار همه یه طوری به زندگی عادیشون برگشتند ... شاید اون موقعها خیلی همه داغ بودند و اصلش اینه که یه جورایی همه به اعتدال میرسیدند ....خوبه .. خیلی یاد اونموقع ها کردم .. جمکران رفتن .. مشهد رفتن .. دوستیهای جدید .. و الان حدود سه ساله از هیچکس اون طور که بایدو شاید خبر ندارم ! البته به قول زینب همه یه روزی میایند یه روزی میرند ...همه سره زندگیشونند .... خیلی اتفاقها برا همه افتاده امیدوارم فقط خیر بوده باشه البته خیلی هم مهم نیست با هم ارتباط داشته باشیم مهم برام اینه که همه سلامت باشند و روزگار خوشی را داشته باشند ...اوضاع من هم اونقد خوب هست که تا چند وقت دیگه یه خبر تازه برا همه داشته باشم !

برای همه دوستانم آرزوی سلامتی دارم .....




eli _a_kop

 
عید87




در این روزهای زیبای بهاری وقتی حالت بد باشه از هر چی بیزار میشی مخصوصاً یادت بیاد روزهای زیبای عید رو در کناره همسرت فقط مجبور بودی توی خونه بسر ببری .... گهی پشت به زین و گهی زین به پشت !....بعد از چندین سال عید خونه موندن البته خیلی هم بد نبود ... فقط بخوری و بخوابی و حالت بد باشه ... اینم یه مدلشه !امیدوارم سالی که در پیش رو داریم سال خوبی برای همه دوستان باشه ..پر برکت وپربار ...




eli _a_kop

 
الهي...




الهي دستم گير كه دست آويزي ندارم

                                              پايم گير كه پاي گريزي ندارم ...

 

اي دير خشم زود آشتي

                                                                           

                                                        (خواجه عبداله انصاري)




eli _a_kop

[ خانه | آرشيو | پست الکترونيکي | پرشين بلاگ ]